تبليغاتX
پیامبر بدون وحی























پیامبر بدون وحی

وب نوشت هایی از مرتضا کیوان

رویایی داشتم،

با دختری که هرگز ندانست با او رویایی دارم.

او رفت

و من میان خاطره هایش گم شدم.

گاهی کنار پنجره می نشینم،

آرام و ساکت به خود می خندم

و می گویم :

"اگر من بروم،

چه کسی می داند ما که بودیم و رویایمان چه بود؟"*



* از میم. کیوان

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط مرتضا کیوان| |

 

 

انسان پر از آرزوهای کوچک فروخفته است که  هرلحظه از گوشه و کنار کرد و کار آدمی بیرون میریزند و خودی نشان می دهند.

همیشه دوست داشتم تو چشمهای یک مرد وقتی از خیانت زنش آگاه میشه نگاه کنم. دوست داشتم تمام  کنش ها و واکنش های اون رو ببینم و تو ذهنم ثبت کنم.

اون شب دلم گرفته بود و با واحد گشت خودرویی از کلانتری بیرون زدم وفتی برگشتم. زن جوان و پسر خوشتیپی رو دیدم که تو اتاق نشستند از رسول پرسیدم: قضیه چیه. گفت: زنه رو با این پسره تو خونه گرفتن. بلافاصله پرسیدم: شوهر داره؟ گفت : آره زنگ زدن شوهرش بیاد.

جرقه ای در ذهنم زده شد: آرزوهای فروخفته ای که هر لحظه ...  .

منتظر  شدم تا شوهرش بیاد. زن وحشت زده به نمازخانه کلانتری رفته بود و قرآن بدست گرفته بود و گریه می کرد . درب نمازخانه رو باز کردم گریان به من گفت: آقا با من چه کار می کنند؟ ... چیزی نگفتم. یاد مریم مجدلیه افتادم در آخرین وسوسه مسیح. درب رو بستم برگشتم نشستم رو صندلی رسول نیشخندی زد و در گوشی گفت: ببین پسره چه قدر خوشگله. منم بودم بهش می ... . 

***

مرد آمد. از درب ورودی کلانتری که وارد شد از پشت پنجره نگاهش کردم :مشوش بود و آهسته می آمد. داخل شد ...  .زنی که نمی دونم چه نسبتی با مرد داشت مرد را به گوشه ای کشید ماجرا رو براش توضیح داد تو چشمهای مرد زل زده بودم. چشمهاش گرد شد. صورتش سرخ شد. اشک حلقه زد ولی سرازیر نشد. مثل گنگ خوابدیده ای شده بود که نمی دونست چی دیده و چی شنیده . درماندگی و سردرگمی از تمام صورتش پیدا بود به پسره اشاره کرد: این آقا کیه؟ بهش گفتند: به موضوع شما ربطی نداره. مشکوک و پر از سوال به ما نگاه کرد. درون چشمهاش حالتی بود که نمی شد فهمید فقط میشد حسش کرد همین حالت غریب عصبیم می کرد دوست داشتم سیلی محمکی تو صورتش بزنم و بگم : احمق! بیدار شو. این واقعیته. واقعیته زندگی. باور کنی یا نه وجود داره. نه! اینو نمیگفتم. میگفتم : لعنتی . حرف بزن. به چی فکر میکنی؟ بهم بگو تو ذهن لعنتیت چی میگذره.

اما هیچی نگفتم . بلند شدم . از اتاق اومدم بیرون. رفتم آسایشگاه. پتو رو رو سرم کشیدم . به این فکر کردم تو چشمهاش چی بود که من نمی فهمیدم.مثل گنگ خوابدیده بود که نمیدونست چی دیده یا چی شنیده.*

 

 *این پست امکان داره دوباره ویرایش شود.

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط مرتضا کیوان| |

(روزمرگی در کاف یازده -یک)

سه نفر بودند شهرام وسط نشسته بود و دو تای دیگه اطرافش . ۱۱۰ اعلام کرده بود مشکوک به فروش مواد هستند. بچه ها رفته بودند و همشون رو ریخته بودند تو سمند و اورده بودند کلانتری . رضا کنار من نشسته بود گفت: مرتضا من میرم شام بخورم و بیام .تو خودت کسب تکلیف کن ببین چه کارشون کنیم. رضا رفت. من زل زدم تو صورتشون. گفتم : اسمتون چیه ؟خودتون رو معرفی کنید. معرفی کردند. نفر دوم که خودشو معرفی کرد. اسمش برام آشنا اومد. سرم رو بالا آوردم تو چهرش زل زدم . گفتم :شهرام اسم پدرت چیه؟ گفت: نظام. چه طور مگه جناب سروان؟ خیلی برام آشنا بود... .یادم اومد. چند روز قبل مادر و خواهرش اومده بودند کلانتری از دستش شکایت کنند. مادرش میگفت:منو میزنه . اسباب منزل رو میفروشه باهاش شیشه میخره. خواهرش رو بخت زده کرده. گشتم داخل پرونده ها پروندشو پیدا کردم . خودش بود :شهرام ... فرزند نظام. یکیشون گفت: رئیس ما تا کی اینجا هستیم؟ گفتم : تا موقعی که دستور بدند . گفت : کی دستور بده ؟ گفتم : رئیس. گفت : شما خودت رئیسی . دستبند رو باز کن. میریم دیگه تو اون محل پیدامون نمیشه. یکی دیگه شون گفت: شاکی خصوصی داریم؟ گفتم : نه ! گفت : خب نمیتونید ما رو زیاد نگه دارید. براتون مسئولیت داره. گفتم : باریکلا قانون هم خوب بلدی. خندید. گفتم: ولی نیمه کاره بلدی. تا ۲۴ ساعت که حقمه نگه دارم .تازه بعدشم با دستور قاضی می تونم نگه دارم.  شهرام گفت : به چه جرمی ؟ گفتم : جرم تراشیدن کاری داری؟ گفت : نه . ولی وجدان هم چیزه خوبیه ها. گفتم : تو یکی دیگه خفه شو حرف از وجدان نزن. گفت : چرا؟ رو به رفیقاش کردم و گفتم : شما دو تا آدم مثلن معتاد کدومتون واسه پول موادش مادرشو میزنه. برق از چشمای شهرام پرید. رفیق سمت راستیش گفت: خاک تو سرت شهرام . آخه تو آدمی .آدم مادرش رو میزنه. رفیق سمت چپی گفت: به خدا رئیس من اگه میدونستم همچین گهی خورده باهاش رفیق نمیشدیم. آخه  رئیس میگن بچه که دستش رو مادرش بلند شه عرش خدا به لرزه میاد. شهرام حسابی سرخ شده بود . بغض هم کرده بود . گفتم : شهرام خدا وکیلی دروغ میگم. میخوای آخرین باری که مادرتو زدی بگم کی بود؟ رفیق سمت راستی گفت: بابا دست خوش. آخرین بار؟ مگه چند بار زدتش؟ شهرام سرش پایین بود. فکر کنم داشت گریه میکرد. گفتم : فکر نکنی اینارو خواهر یا مادرت بهم گفتن. شهرام خان دیوار موش داره . موشم گوش داره. تو محلتون کلی خبرچین هست. سرش رو اورد بالا صورتش عین لبو سرخ شده بود. گفتم : شهرام منو نگاه کن. تو چشماش زل زد.گفتم : اگه یه بار دیگه گزارش بدن وسایل خونه رو شکوندی یا مادرتو زدی خودم دهنتو سرویس می کنم می فهمی؟ سرش رو تکون داد. نمیدونم حرفام روش اثر گذاشت یا تهدیدام. ساعت رو نگاه کردم نیم ساعتی گذشته بود . زنگ زدم خونه رئیس . رئیس گفت : شاکی خصوصی دارند. گفتم: نه. گفت: آزادشون کن. رضا عصبانی اومد تو . گفت : مرتضا غذا که نیست زهر ماره.

 دم در شهرام اومد طرفم . دستش رو دراز کرد. از دست دادن با آدمای کراکی یا شیشه ای بدم میاد. ولی نخواستم کم محلش کنم. باهاش دست دادم . تو چشماش هم ترس دیدم هم کینه . میدونم آدم شیشه ای محال آدم شه و لی تهدیدهام شاید باعث شه دیگه مادرش رو نزنه.  

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط مرتضا کیوان| |

"روزمرگی در کاف یازده" موضوع سری جدیدی از مطالب است که حول وقایع روزمره که بین اواخر سال ۸۹ تا اوایل ۹۱سال رخ داده یا خواهند داد نوشته خواهد شد و به زودی با اولین مطلب شروع خواهد شد.

                                                                                                                            میم.کیوان

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط مرتضا کیوان| |

Design By : Mihantheme