تبليغاتX
پیامبر بدون وحی - روزمرگی در کاف یازده (2)























پیامبر بدون وحی

وب نوشت هایی از مرتضا کیوان

 

 

انسان پر از آرزوهای کوچک فروخفته است که  هرلحظه از گوشه و کنار کرد و کار آدمی بیرون میریزند و خودی نشان می دهند.

همیشه دوست داشتم تو چشمهای یک مرد وقتی از خیانت زنش آگاه میشه نگاه کنم. دوست داشتم تمام  کنش ها و واکنش های اون رو ببینم و تو ذهنم ثبت کنم.

اون شب دلم گرفته بود و با واحد گشت خودرویی از کلانتری بیرون زدم وفتی برگشتم. زن جوان و پسر خوشتیپی رو دیدم که تو اتاق نشستند از رسول پرسیدم: قضیه چیه. گفت: زنه رو با این پسره تو خونه گرفتن. بلافاصله پرسیدم: شوهر داره؟ گفت : آره زنگ زدن شوهرش بیاد.

جرقه ای در ذهنم زده شد: آرزوهای فروخفته ای که هر لحظه ...  .

منتظر  شدم تا شوهرش بیاد. زن وحشت زده به نمازخانه کلانتری رفته بود و قرآن بدست گرفته بود و گریه می کرد . درب نمازخانه رو باز کردم گریان به من گفت: آقا با من چه کار می کنند؟ ... چیزی نگفتم. یاد مریم مجدلیه افتادم در آخرین وسوسه مسیح. درب رو بستم برگشتم نشستم رو صندلی رسول نیشخندی زد و در گوشی گفت: ببین پسره چه قدر خوشگله. منم بودم بهش می ... . 

***

مرد آمد. از درب ورودی کلانتری که وارد شد از پشت پنجره نگاهش کردم :مشوش بود و آهسته می آمد. داخل شد ...  .زنی که نمی دونم چه نسبتی با مرد داشت مرد را به گوشه ای کشید ماجرا رو براش توضیح داد تو چشمهای مرد زل زده بودم. چشمهاش گرد شد. صورتش سرخ شد. اشک حلقه زد ولی سرازیر نشد. مثل گنگ خوابدیده ای شده بود که نمی دونست چی دیده و چی شنیده . درماندگی و سردرگمی از تمام صورتش پیدا بود به پسره اشاره کرد: این آقا کیه؟ بهش گفتند: به موضوع شما ربطی نداره. مشکوک و پر از سوال به ما نگاه کرد. درون چشمهاش حالتی بود که نمی شد فهمید فقط میشد حسش کرد همین حالت غریب عصبیم می کرد دوست داشتم سیلی محمکی تو صورتش بزنم و بگم : احمق! بیدار شو. این واقعیته. واقعیته زندگی. باور کنی یا نه وجود داره. نه! اینو نمیگفتم. میگفتم : لعنتی . حرف بزن. به چی فکر میکنی؟ بهم بگو تو ذهن لعنتیت چی میگذره.

اما هیچی نگفتم . بلند شدم . از اتاق اومدم بیرون. رفتم آسایشگاه. پتو رو رو سرم کشیدم . به این فکر کردم تو چشمهاش چی بود که من نمی فهمیدم.مثل گنگ خوابدیده بود که نمیدونست چی دیده یا چی شنیده.*

 

 *این پست امکان داره دوباره ویرایش شود.

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط مرتضا کیوان| |

Design By : Mihantheme